اندر این خانه ی ویرانه دل از من نگری
همه مایوسُ غمین استُ پر از نالهٔ من
چه بگویم که شدازبی خردی راه چنین
دل دیوانه کجا می کشد این خانهٔ من؟
دو سر از کوی من أر کوی بلا در سرو رخ
من و بی عاری و بی کاری از این چارهٔ من
اه یارب تو کجایی که نداری خبری
که چنین گشته جهان را همه سر چالهٔ من
دوش درخویش خوشی بودم بودی زبرم
دی چو دیدم که نبودی و بُود ان حالهٔ من
اینکه زی برهمه چون ماتم غم گشته همی
توچه کردی که به زی گفتن و چمچارهٔ من
منُ خویش هستم خویش ازمنُ ماراهنری
غیر ازاین کی همه کردن شده مستانهٔ من
روح اله سلیمی ناحیه
برچسب:
نویسنده: کسری محمدی